خاطرهای از سبک زندگی بزرگان فولادوند
این قسمت: آقارضاخان فولادوند
آقارضاخان فولادوند، در روزگار خود، از چهرههای برجسته و نامدار خاندان فولادوند بود؛ شخصیتی که سبک زندگی، آراستگی، سلیقه و شکوه زندگیاش، حتی پس از گذشت چندین دهه، همچنان در خاطره مردم منطقه زنده مانده و بر سر زبانهاست.
، سلیقه خاص در انتخاب و چیدمان خانه ، مبلمان فاخر منزل، درختکاری و گل آرائی چشمنواز و دیوارکشی باشکوه خانه، همه و همه نشان از ذوق، نظم و نگاه متفاوت او به زندگی داشت. خانه بزرگ و دلنشین آقارضاخان و همسر مکرمهاش، بانو اخترخانم، (فرزند نصیرخان از فولادوندهای دورود)، در زمان خود نمونهای از شکوه، سلیقه و سبکی خاص به شمار میرفت.
آن خانه محلی بود برای نشست و برخاست بزرگان، خوانین و سران طوایف مختلف. خانهای که درهایش به روی مهمانان گشوده بود و سفرهداری و مهماننوازی، از برجستهترین مشخصههای آن به شمار میآمد.
نقل است در روزگاری که خوانین بزرگی چون خانجانخان رضایی با افراد و همراهان برجسته خود در رفتوآمد بودند و گاه حفظ آبرو و پذیرایی شایسته از مهمانان اهمیت ویژهای پیدا میکرد، خانه آقارضاخان در سپیددشت از جمله مکانهایی بود که میتوانست با شکوه و آبرومندی، میزبان آنان باشد. خانهای که آوازه مهماننوازی و سفره داری اش فراتر از یک خانه و خانواده، در میان مردم و بزرگان منطقه پیچیده بود.
در آن خانه باشکوه، آقارضاخان در جمع بزرگان مینشست و سخن میگفت؛ سخنی آمیخته با دانش، ذوق و قدرت بیان. او از توانایی ویژهای در بازی با واژهها و آراستن کلام برخوردار بود و با آبوتابی دلنشین، سخنان خود را چنان بیان میکرد که مجلس را تحت تأثیر قرار میداد.
از سوی دیگر، بانو اخترخانم، بانویی هنرمند و خوشسلیقه بود که گویی از هر انگشتش هنری میبارید. در حالی که آقارضاخان با سخن و اندیشه، مجلس را گرم میکرد، او با هنر، سلیقه و مهماننوازی مثالزدنی خود، گرمای خانه را دوچندان میساخت. این همراهی و همدلی، خانه آنان را به فضایی سرشار از شکوه، صمیمیت و خاطره تبدیل کرده بود. وبا تربیت فرزندانی به نحو شایسته در این زمینه نیزسرآمد دوران خود بودند.
سخندانی، قدرت بیان، مردمداری، اندیشمندی و شخصیت اجتماعی آقارضاخان، چنان برجسته بود که در میان مردم به لقب «دانشمند فولادوند» شناخته میشد. لقبی که بیش از هر چیز، بازتابی از جایگاه او در میان مردم و بزرگان منطقه بود.
آقارضاخان از بازاریان قدیمی و خوشنام بازارقدیم سپیددشت بود که به پشت گرمی و یاری برادران نوجوان خود جعفر خان و غلامرضا خان توانسته بود اعتباری بسیار در سپیددشت و بازاروتجارت آن کسب کند. اعتباری که حاصل برخورد شایسته و نیک وی با مردم و عشایر اطراف بود که پس از گذشت دهه ها هنوزم از نام نیک وی سخن ها نقل زبان است.
آقارضاخان، در کنار دیگر خوانین فولادوند، از جمله حسینخان و پاپیخان، در حلوفصل منازعات و اختلافات میان مردم و طوایف مختلف نیز نقشی شایسته و اثرگذار داشت. او با برافراشتن پرچم صلح و میانجیگری میان طرفین، تلاش میکرد به نزاعها اتمام دهد و زمینه را برای برقراری آرامش و سازش میان مردم فراهم سازد.
امروز، با گذشت سالها، شاید بسیاری از آن روزها تنها در قاب خاطرات و روایتهای نسلهای گذشته باقی مانده باشند؛ اما نام و یاد بزرگانی همچون آقارضاخان فولادوند همچنان در میان مردم و خاندان فولادوند زنده است. منش، رفتار، شیوه زندگی و نقش اجتماعی این بزرگان، بخشی ارزشمند از خاطره تاریخی خاندان فولادوند به شمار میرود و روایت آنها میتواند پیوندی میان نسلهای گذشته و نسل در روز جاری برقرار کند.
روح تمام بزرگان فولادوند شاد و نام نیکشان جاودان
روایت حاج امیر گودرزی و حرمت خاندان فولادوند
نقل است که حاج امیر گودرزی، به همراه برادرانش، ماشااله و قربان وبرادرزاده اش حشمت ، سالها پیش از الیگودرز راهی سپیددشت شدند؛ سرزمینی که در آن روزگار به واسطه راهآهن، معادن و رونق تجارت، آوازهای فراتر از شهرهای اطراف داشت. سپیددشت آن زمان مقصد بسیاری از جویندگان کار بود؛ مردمانی که از بروجرد، اراک، ازنا، الیگودرز و حتی برخی شهرهای ترکنشین، بار سفر میبستند و برای یافتن روزی راهی این دیار میشدند.
سپیددشت در آن سالها، تنها یک ایستگاه راه آهن نبود؛ تپندهترین قلب اقتصادی منطقه به شمار میرفت. دود قطارهایی که از دل کوهستان عبور میکردند، هیاهوی کارگران راهآهن، رفتوآمد بازرگانان، صدای سم چهارپایان کار بارکش در کوچهها و جنبوجوش بازار، به آن روحی زنده و پرتحرک بخشیده بود. گروهی در معادن نمک و زغال کار میکردند، عدهای در راهآهن مشغول خدمت بودند و چون سپیددشت مرکز بخش محسوب میشد، کارمندان دولت نیز در آن سکونت داشتند. در کنار همه اینها، بازار پررونق آن با حجرههای قدیمی و کاسبانی خوشنام، نبض اقتصاد منطقه را در دست داشت.
اما سپیددشت تنها به رونق اقتصادی شهرت نداشت؛ فضای فرهنگی آن نیز زبانزد بود. در کوچه های باصفای این ایستگاه راآهن ، دکههای روزنامهفروشرسانیی دیده میشد و مردم خونگرم و باصفا، در جلوی دکه قلوبی ترک با اشتیاق روزنامهها را ورق میزدند و از خبرهای منتشر شده کشور آگاه میشدند. حضور مهندسان، کارمندان و متخصصان راهآهن، رنگ و بویی متفاوت به آن بخشیده بود. در فروشرسانیگاهها و سوپرمارکتهای آن روزگار، کالاهای لوکس و برندهایی یافت میشد که در بسیاری از شهرهای اطراف حتی نامشان نیز به گوش مردم نرسیده بود. در میان بازاریان نامدار آن دوران نیز چهرههایی چون حاج رحمان، حاج مجید، آقارضا ، کا عزیزالله، حاج نیکو، حاج امیر ،حاج رجبی و حاج هوشنگی و برادران عباسی ، از اعتبار و احترام ویژهای برخوردار بودند.
سپیددشت آن روزگار، جایی بود که زندگی در جایجای آن جریان داشت؛ ایستگاهی که هر کوچه و هر حجرهاش قصهای برای گفتن داشت. کوچههای باریک و خاکی، میان دیوارهای کاهگلی و باغ های انار پیچوتاب میخوردند و در دو سویشان، چنارهای کهنسال سایهای دلنشین بر رهگذران میافکندند. خیابان زوره، پهنترین خیابان آن، از نخستین ساعات صبح تا واپسین لحظههای غروب، لبریز از رفتوآمد مردم، چهارپایان کار و بازرگانان بود.
از دور، سوت ممتد قطار در ایستگاه میپیچید و غرش چرخهای آهنینش سکوت کوهستان را میشکست. بر سکوی ایستگاه، کارگران آفتابسوخته با بیلهای بزرگ، زغالها را به واگنها خالی میکردند و گرد سیاه زغال بر چهره و لباسشان مینشست. در همان هنگام، قاطرها و الاغهای بارکش، با خورجینهای سنگین زغال و نمک، از میان کوچهها و بازار عبور میکردند.
در بازار، هر حجره دنیایی از خاطره بود. از دکان حاج رحمان، بوی خوش روغن حیوانی و کشک محلی در فضای بازار میپیچید. کمی آنسوتر، بارهای قند را جلوی مغازه حاج مجید بر زمین میگذاشتند و کارگران با فریاد و همکاری یکدیگر، گونیهای سنگین را به داخل حجره میبردند.
از حجره حاج هوشنگی، صدای ترازو و گفتوگو به گوش میرسید. جمعه و حاجاکبر، دو شاگرد خوشنام او، کشکهای محلی را روی باسکول وزن میکردند . در سوی دیگر بازار، صفی بلند از مردم با ظرفهای بیستلیتری مقابل مخزن نفت آقارضا تشکیل شده بود.
در گوشهای دیگر، صدای منظم چکش اوسا باقر، در بازار طنین میانداخت؛ مردی که با دستان هنرمند خود چراغهای توری را تعمیر میکرد و نور را به خانههای مردم میبرد.
و در کوچه اداره برق قدیم نیز عده ای بغچه بدست در صف حمام عمومی مش خانم بودند البته مش خانم دیگری هم بود که صاحب قهوه خانه ای باصفا در بازار بود که بیشتر پاتوق مامورین ژاندارمری و دولتی بود مش خانم را مردم بیشتر با جشنهای شاهنشاهی و رقص معروفش بخاطر دارند
سپیددشت، چهارراه دیدار ایلها و طایفهها نیز بود. هر روز عشایر شولآباد، ماهرو و آقاولی با اسبها، قاطرها و بارهای خود وارد شهر میشدند. لهجههای گوناگون، لباسهای رنگارنگ محلی و هیاهوی تهیهوارائه، بازار را به تابلویی زنده از زندگی تبدیل کرده بود.
کمی آنسوتر، رودهای خروشان زز و سزار در دل دره جاری بودند. گروهی کنار رودخانه تور ماهیگیری پهن میکردند و گروهی دیگر، بهویژه نوجوانان، در روزهای گرم تابستان خود را به آب میسپردند و صدای خنده و شادیشان با خروش رود زز درهم میآمیخت.
و هنگامی که خورشید آرامآرام به سوی مغرب میرفت، ناگهان صدای روحنواز اذان سید از گلدسته مسجد در سراسر شهر طنینانداز میشد. بازاریان لحظهای دست از کار میکشیدند و سپیددشت، با همه هیاهوی بازار، قطار، کارگران و عشایر، برای دقایقی رنگی از آرامش و معنویت به خود میگرفت؛ جایی که در آن، تلاش، ، تجارت و ایمان در کنار یکدیگر جریان داشتند.
در همین فضای پررونق، برادران گودرزی با سرمایه و همت خود، تجارت نمک و زغال را رونق می بخشیدند. آنان تنها به کسب سود نمیاندیشیدند؛ بلکه بخشی از درآمد خود را صرف آبادانی منطقه میکردند. روایت است که با هزینه شخصی، در ساخت و بهسازی مسیرها، پلها و برخی زیرساختهای مورد نیاز نقش داشتند و سهمی چشمگیر در رونق راههای ارتباطی، تجارت و کسبوکار سپیددشت ایفا می کردند.
از آنجا که تمامی این فعالیتها در قلمرو و حوزه نفوذ خاندان فولادوند انجام میشد، برادران گودرزی همواره حرمت خوانین و بزرگان این خاندان را نگاه میداشتند و روابطی بر پایه احترام متقابل میان آنان برقرار می بود؛ رابطهای که سالها با دوستی و اعتماد ادامه میداشت.
اما روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند. با گسترش تجارت و بیشتر شدن رونق کسبوکار، حادثهای رخ میدهد که سایهای از دلخوری بر این روابط دیرینه می اندازد.
در آن روزگار، حسینخان فولادوند، یکی از بانفوذترین خوانین منطقه و بزرگ سپیددشت بود. بسیاری از امور مهم، از اداره منطقه گرفته تا سربازگیری، با مشورت و نظر او انجام میشد و سخنش برای مردم و مسئولان حکم اعتبار میداشت.
روزی حسینخان تصمیم میگیرد بارهای خود را از سپیددشت به ایروه منتقل کند. آن زمان هنوز جادههای مناسب و وسایل نقلیه در روز جاریی وجود نداشت و بارها تنها با الاغ و قاطر جابهجا میشد؛ حرفهای که در آن روزگار یکی از مشاغل پردرآمد و پررونق منطقه به شمار میرفت.
از همین رو، حسینخان از حاج امیر گودرزی میخواهد چند رأس قاطر برای حمل بار در اختیارش قرار دهند. اما در همان زمان، قاطرها مشغول بارگیری محمولههای نمک و زغال بودند و حاج امیر با احترام پاسخ میدهند که پس از بازگشت کاروان و تخلیه بار، قاطرها در اختیار خان قرار خواهد گرفت.
این پاسخ، برای حسینخان خوشایند نیامد و میان او و حاج امیر گفتوگویی تند شکل میگیرد ،در فرهنگ ایلی و سنتهای دیرینه، احترام به جایگاه خان و حرمت خاندان فولادوند، اصلی خدشهناپذیر بود و هرگونه درنگ یا مخالفت، میتوانست به منزله بیاعتنایی به شان آن خاندان تعبیر شود.
خبر این ماجرا خیلی زود به گازه میرسد. کاعزیزاله ، توسط پیکی ماجرا را به اطلاع خوانین فولادوند می رساند. هنگامی که بزرگان خاندان شنیدند حاج امیر گودرزی در اجرای درخواست حسینخان درنگ کرده است، این رفتار را ناسازگار با حرمت و جایگاه خاندان دانستند.
بیدرنگ اسبها زین شد. سواران فولادوند، با صلابت و هیبتی که همواره زبانزد مردم منطقه بود، از گازه راه سپیددشت را در پیش گرفتند. گرد سم اسبها بر جادههای خاکی برخاست و خبر حرکت خوانین، پیش از آنکه خودشان به بازار برسند، در بازار پیچید. کسبه از حجرهها بیرون آمدند، رهگذران در کنار کوچهها ایستادند و همه چشم به راه بودند تا ببینند سرانجام این ماجرا به کجا خواهد انجامید.
کاروان سواران سرانجام به محل تجارت و دکانهای حاج امیر گودرزی رسید؛ جایی که قرار بود یکی از ماندگارترین روایتهای احترام، اقتدار و آیین کهن سپیددشت رقم بخورد.
حاج امیر، با دیدن سواران فولادوند و بزرگان خاندان، به اشتباه خود پی برد و از رفتار پیشآمده پشیمان شد و با عذرخواهی و اظهار ندامت، یکی یکی خوانین فولادوند را در آغوش میگرفت و دریافت که کسب وکار در سپیددشت مستلزم ، حفظ بیشتر از گذشته حرمت بزرگان منطقه و رعایت ویژه جایگاه خاندان فولادوند ست
این خاطره ، بازتابی از تعامل با دیگران ؛ برادری و پشت هم بودن مردمان آن روزگار است؛ روزگاری که حرمت، وفاداری، تعامل با دیگر مردم و ایلات ، جایگاه اجتماعی و احترام میان خاندان نقش پررنگی در زندگی مردم داشت.
پیروز باشید.
خاطرهای از مرحوم حمیدخان فولادوند
در میان خاطرات شفاهی خاندان فولادوند، روایتهای متعددی درباره مرحوم حمیدخان فولادوند نقل شده است که هر یک، گوشهای از شخصیت، و جایگاه او را در منطقه راکن و نواحی پیرامون به تصویر میکشد.
مرحوم حمیدخان فولادوند در دورهای که در روستای راکن، سکونت داشت، از جمله خوانین شناختهشده منطقه به شمار میرفت؛ دورانی که در این نواحی، خاندانهایی همچون خسروی (حاجیوند) ذوقی و سالاروند نیز ساکن بودند. با این حال، آنچه بیش از هر چیز نام حمیدخان را در میان مردم ماندگار ساخت مردمداری، خوشرفتاری با رعایا، وقار، آراستگی ظاهری و شیوهٔ زندگی منظم وی بود؛ قابلیتهایی که هنوز در خاطرات سالخوردگان راکن بازگو میشود.
با این همه، آنچه بیش از مظاهر زندگی ارزش یادکرد دارد، محبوبیت و احترام عمیقی است که او در میان مردم راکن از خود بر جای گذاشت. بر پایه روایتهای محلی، این علاقه و ارادت چنان گسترده بود که حتی تا سالهای اخیر نیز برخی از رعایای پیشین و خاندانهای ساکن منطقه، تصویر مرحوم حمیدخان را در قاب بر دیوار خانههای خود نگهداری میکردند؛ نشانهای از احترام و خاطره نیکی که از او در ذهن مردم باقی مانده است.
گفته میشود پس از درگذشت مرحوم حمیدخان، فرزندان ایشان از سر تواضع و فروتنی، در اعلامیه ترحیم تنها نام «شادروان حمید فولادوند» را درج کردند و از عنوان «خان» استفاده ننمودند. اما هنگامی که یکی از خوانین بنام شهر دورود ، بنام جوادخان خدایی هنگام گشت زدن در خیابان های شهر ، این اعلامیه را مشاهده کرد، با تعجب نسبت به حذف این عنوان واکنش نشان داد و دستور چاپ اعلامیهای نوین با عنوان «شادروان حمیدخان فولادوند» را صادر کرد. جوادخان در همان زمان با نقل خاطراتی از دوران جوانی حمیدخان، از او به عنوان یکی از برجستهترین خوانین عصر خود یاد میکند که افزون بر جایگاه ایلی، با بسیاری از بزرگان و خوانین شهر روابطی نزدیک، دوستانه و مبتنی بر احترام متقابل داشت.
جواد خان خدایی از مشخصههای برجسته مرحوم حمیدخان را علاقه و تسلط او بر شاهنامه فردوسی میداند. ومعتقداست در بسیاری از محافل و گردهماییهای خوانین و بزرگان، از جمله افراخان وکاعسگر فولادوند ونادرخان وطاهرخان لک و خوانین خدایی با بیانی شیوا و حافظهای کمنظیر، داستانهای حماسی شاهنامه را روایت میکرد بطوریکه موجب تحسین همنشینانش میشد
یاد و خاطره مرحوم حمیدخان فولادوند و همه درگذشتگان خاندان فولادوند گرامی و جاودان باد.
برگی از مکتب استاد عارف محمدحسین خان فولادی
محبوب دلها استادخوبیها محمدحسین خان بزرگمرد اخلاق، مردمداری و عرفان؛ روحت شاد و نامت جاودان.
او از آن دست انسانهایی بود که نه با ثروت و قدرت، بلکه با اخلاق نیکو، مردمداری، فروتنی و سلوک عارفانه در دلها ماندگار شد. یادگارهای مکتوب، دستنوشتهها و خاطرات ارزشمندش، گنجینهای از اندیشه، معرفت و انسانیت است.
شایسته است این آثار و خاطرات گردآوری، شود تا «مکتب محمدحسین» شکل گیرد؛ مکتبی که آیینه اخلاق، انسانیت، عرفان و خدمت به مردم باشد و نسلهای آینده از اندیشه، منش و سیره او درس بگیرند.محمدحسین، مرد اخلاق، عرفان و شعر بود؛ مردی که گویی روح سعدی و حافظ در وجودش جاری و ساری بود.
زندهیاد محمدحسین خان فولادی، از تبار پرافتخار طایفه فولادوند، انسانی بود که بزرگیاش نه در نام و جایگاه، بلکه در اخلاق نیک، فروتنی و مردمداریاش معنا پیدا میکرد. او با قلبی سرشار از محبت، رویی گشاده و دستانی بخشنده، همواره پناه و مایه دلگرمی مردم بود.
مهماننوازی، خوشرفتاری، انصاف و احترام به همه، از برجستهترین مشخصههای آن مرحوم بود. با وجود شأن و اعتبار فراوانی که در میان مردم داشت، هرگز خود را برتر از دیگران نمیدانست و با همان سادگی و بیآلایشی که نشان از بزرگی روحش داشت، در کنار مردم زندگی میکرد. مرحوم محمدحسین تنها متعلق به طایفه کائد نبود بلکه محبوب دلهای همه مردم بود. محبت و احترام او مرز طایفه و تبار را درنوردیده بود و هر کس که او را میشناخت، از اخلاق نیک و منش والایش به نیکی یاد میکرد.
امروز اگرچه جسم او در میان ما نیست، اما نام نیک، خاطرات شیرین و منش انسانیاش همچنان در دلهای مردم زنده است. هنوز هم مردم داغدار فقدان او هستند و یادش را با احترام و افتخار گرامی میدارند.
روزی برای شرکت در جشن شادمانهای در تالار زاگرس، واقع در بام بروجرد، دعوت شده بودیم. این مراسم به مناسبت شب هفتم نوزادی برگزار میشد که پروردگار به حاج یونس محمدزاده عطا کرده بود. تالار، رنگینکمانی از خویشاوندان و دوستان بود؛ از خاندان فولادوند گرفته تا گراوند و قلی و دیگر خاندانهای بزرگ. محفلی صمیمی، سرشار از مهر، خنده و صفا.
ستاره آن مجلس، بیتردید محمدحسین بود. از این میز به آن میز میرفت، با همه احوالپرسی میکرد، گرمی میبخشید، میخندید و دیگران را نیز به خنده وامیداشت. بر سر یک میز بیتی از حافظ میخواند، بر میز دیگر سخنی از سعدی نقل میکرد و با اخلاق نیکوی خود دلها را به هم نزدیکتر میساخت.
پس از پایان کار مراسم، همراه عمو محمدحسین به سمت پارکینگ رفتیم. در آنجا با یکی از همکاران قدیمی ایشان روبهرو شدیم. پس از احوالپرسی گرم، آن مرد خداحافظی کرد، سوار خودرویش شد و رفت.
در همان لحظه، شخص سومی که کنار ما ایستاده بود، گفت: «بیچاره، معتاد است ، ببین مواد مخدر چه بلایی سرش آورده است.»
محمدحسین با همان آرامش و سلوک عارفانه، نگاهی عمیق به او کرد و پرسید: « من که ندیده ام !آیا شما دیده ای ؟ با چشم خود دیدهای که چنین باشد؟»
گفت: «نه، فقط شنیدهام.»
محمدحسین با لحنی قاطع و آمیخته به مهر، بیتی از حافظ را خواند که متأسفانه اکنون در خاطرم نیست. سپس فرمود: «انسان حق ندارد شخصیت دیگری را بر پایه شنیدهها قضاوت کند. تا چیزی را با چشم خود ندیدهای و یقین پیدا نکردهای، حق نداری آن را به کسی نسبت دهی.»
این سخن را با چنان جدیت و صلابتی بیان کرد که آن شخص دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
وقتی از «مکتب استاد محمدحسین» سخن میگویم، مقصودم یک شعار یا تعارف نیست. مکتب او در رفتار روزمرهاش جلوه داشت؛ در نگاهش، در گفتارش و در شیوه زیستنش. هر لحظه از زندگی او، درسی از اخلاق، انصاف، پرهیز از قضاوت و کرامت انسانی بود؛ درسهایی که اگر ثبت و منتقل شوند، میتوانند چراغ راه نسلهای آینده باشند.
بعضی آدمها وقتی میروند،
تنها یک صندلی خالی نمیماند؛
انگار کتابخانهای خاموش میشود.
محمدحسین خان،نه به نام «خان» بزرگ بود،
که به فروتنیِ خویش.بلندیِ قامتش را
در خم شدن به احترام مردممیشد دید.
لبخندشاز جنس آفتاب زاگرس بود؛
گرم، بیادعا،و سهم همه؛از کودک کوچه
تا پیرمرد روزگار.هرگاه سخن میگفت،
حافظ از حافظهاش برمیخاست،
سعدی در کلامش راه میرفت،
فردوسی بر زبانش غیرت و خرد را معنا میکرد.
شعر رانه برای زینت مجلس،
که برای روشن کردن دلها میخواند.
هنوز هم گاه در گوش جانم طنین صدایش میپیچد:
«تغاری بشکند، ماستی بریزد...
جهان گردد به کام کاسهلیسان.»
چه هشدار تلخی بود،و چه خوب
روزگار را شناخته بود.دستِ تقدیرِ روزگار
تنها جسمش را از میان ما برد؛
اما مردانی چون اودر حافظهٔ یک ایل نمیمیرند.
سپیدشت تا وقتی نام ادب زنده است،
تا وقتی جوانی دیوان حافظ را میگشاید،
تا وقتی فروتنی بر تکبر پیروز میشود،
تا وقتی کودکی با احترام به بزرگتر سلام میکند،نام استاد محمدحسین خان فولادی
با عزت و احترام بر زبان خواهد ماند.
پیروز و سربلند باشید.
صادقخان بهزادی
وی فرزند محمدآقاخان فرزند فتحیخان و نوه دختری یحیی خان فولادوند است. صادق خان از جمله خوانین خوشنام و نامآشنای فولادوند بود؛ شخصیتی که جایگاه و اعتبار او از محدوده جغرافیایی محل زندگیاش فراتر رفته و در سطحی وسیعتر شناخته شده بود. به روایت کسانی که او را از نزدیک میشناختند، صادقخان از نظر بینش، آگاهی و نوع نگاه به مسائل اجتماعی و سیاسی، یک سر و گردن بالاتر از فضای عمومی جامعه زمان خود قرار داشت.
از خصوصیتهای برجسته او، علاقهمندی به مطالعه، تحلیل مسائل سیاسی و پیگیری رویدادهای روز بود. گفته میشود در دوران پهلوی، صادقخان مشترک روزنامه بوده و روزنامه بهصورت روزانه به دست او میرسیده است. این مبحث مشخص میکند که برخلاف بسیاری از افراد همعصر خود، پیگیری تحولات سیاسی و اجتماعی کشور را جدی میگرفت و نسبت به مسائل روز جامعه بیتفاوت نبود.
از دیگر شاخصههای مهم زندگی صادقخان، گستردگی املاک و میزان مالکیت او بود. در میان خوانین فولادوند، از نظر میزان املاک و حق مالکیت، در شمار نخستین افراد قرار داشت. بخشی از این املاک از طریق ارث به او رسیده بود. صادقخان تنها فرزند پسر محمدآقاخان بود و به همین دلیل، املاک پدری، از جمله املاکی در روستاهای گازه و ایروه، به او منتقل شد.
بخش دیگری از دارایی او نیز از جانب مادرش، بیبیخانم، به ارث رسید. مادر صادقخان از خاندان اعیان و دختر یحیی خان فولادوند بود و از این طریق، بخشی قابلتوجه از املاک منطقه سپیددشت، از سوی دیگر املاکی از محدوده بیشه تا روستای چشمپریان، به او رسید.
اما تمام املاک صادقخان میراثی نبود. بخش دیگری از داراییهای او حاصل تهیه و سرمایهگذاری شخصی خودش بود؛ محوری که نشاندهنده توانایی او در مدیریت و توسعه املاک و داراییهایش بود.
برای نمونه، در روستای گازه، خانجانخان رضایی، از اعیان پاپی و لرستان، اقدام به خریداری املاکی میکند. این مسئله موجب دلخوری و نارضایتی برخی از خوانین فولادوند میشود؛ چراکه این پرسش مطرح بوده که چرا خانجانخان در محدودهای که آن را از املاک و قلمرو خود میدانستند، اقدام به تهیه زمین کرده است.
در این میان، صادقخان برای جلوگیری از ادامهدار شدن این اختلاف و پیشگیری از ایجاد کدورتهای احتمالی در آینده، تصمیمی قابلتوجه میگیرد. نقل شده است که او خانه و عمارتی در تهران داشته و آن را به عرضه میرساند و با حاصل فروشرسانی آن، سهم و ملک خانجانخان در گازه را تهیهاری میکند. بدین ترتیب، با یک تصمیم عملی، به اختلاف موجود اتمام میدهد و مانع از آن میشود که این مسئله در آینده به کدورت و اختلافی میان خاندانها تبدیل شود.
صادقخان در طول زندگی خود چندین ازدواج داشت که اولین آنها ازدواج با بانو آهو، دختر کاامیر، بود. بانو آهو نیز از زنان خوشنام و شناختهشده روزگار خود به شمار میرفت. در روایتهای شفاهی و خانوادگی، همواره از زیبایی ظاهری و بهویژه نجابت و زیبایی باطنی او سخن گفته شده است. که همین خصوصیت ها باعث شده بود بزرگان خاندان این بانو را برای مدیریت زندگی این خان بزرگ و تک پسر پیشنهاد کنند.
دیگر همسران صادق خان
بانوشاه طلا دختر علی آقا مرادی
بانو ساعت دختر علی آقاخان فولادوند
و بانو سگوند بودند .
صادق خان دوخواهر داشت زهرا خانم همسر علی محمدخان فولادوند و کاکوچیر همسر خانی خان فولادوند
صادق خان دارای ۵ فرزند پسر بنامهای صید مهدی ،اسدالله ،محمدحسین ،لطف الله وروح الله بود.
خاطرهای از سبک زندگی بزرگان فولادوند
این قسمت:خانی خان فولادوند
در میان شخصیتهای نامدار و بزرگان فولادوند، نام مرحوم خانیخان نیز همواره با نوعی وقار، آراستگی، مردمداری،عبادت و اخلاص و سبک زندگی خاص همراه بوده است؛ وی فرزند ارشد علیآقاخان، از شخصیتهای برجسته و نامدار فولادوند بود؛. نقل میکنند که صدای اذان او چنان در روستا طنین میانداخت که بسیاری از مردم با صدای اذانش از خواب بیدار میشدند.
شخصیتی که در کنار ویژه گی های معنوی شیوه زندگی اشرافی اش نیز زبانزد بود.
خانیخان نیز درشمار نخستین کسانی بودند که رادیو را به گازه آوردند؛ در روزگاری که شنیدن صدایی از آن سوی جهان، آن هم در دل زندگی عشایری، خود اتفاقی تازه و شگفتانگیز بود.
اما از شاخصترین جلوههای زندگی خانیخان، میتوان به ساخت لامردانیخاننشین در گازه اشاره کرد؛ بنایی باشکوه که در روزگاری ساخته شد که خبری از قابلیتات و تجهیزات در روز جاریی نبود. خانیخان برای ساخت این عمارت، گروهی از معماران، بناها و گچکاران را از بروجرد به منطقه آورد تا در گازه، بنایی متفاوت و چشمگیر برپا شود.
لامردانی با معماری خاص و جلوهای کمنظیر، در آن روزگار در میان عام و خاص زبانزد بود. این بنا تنها یک اثر معماری نبود؛ بلکه خان نشین ومحل گردهمایی سران، بزرگان و میهمانانی بود که از نقاط و طوایف مختلف به آنجا میآمدند.
اسباب و اثاثیه عمارت خانی خان نیز از بهترین اجناس زمان خود بود؛ از ظروف طلا و نقره گرفته تا ورشو و ظروف مسی نفیس تا بهترین فرشهای جوزانی آن زمان.
. در این خانه، همسرش کا کوچیر، دختر محمدآقاخان، به همراه دخترانش تاجی و ملکه، با رویی گشاده و سفرهای رنگین از میهمانان پذیرایی میکردند و گرمای مهماننوازیشان، به این خانه شکوهی دوچندان میبخشید.
از دیگر قابلیتهای زندگی خانیخان، علاقه ویژه او به اسب و پرورش نژادهای خاص بود در آن زمان به اصیلترین اسبها قجریه میگفتند . او رمه هایی از بهترین و اصیلترین اسبها ی قجری را در صحرای گازه پرورش میداد؛ اسبهایی که در پهنه صحرای گازه میتاختند و به یکی از چشماندازهای زیبای آن روزگار بدل شده بودند.
صحرای گازه، خود بهترین شاهد روزگار مجدوشکوه خانیخان بود؛ صحرایی که گاه تا چشم کار میکرد، یکدست در اختیار رمههای اسب و گلههای گوسفند او قرار داشت. صدای سم اسبها، زنگوله گوسفندان و هیاهوی زندگی در آن صحرا ، تصویری بود که سالها در ذهن مردمان منطقه باقی ماند.
از دیگر داراییهای ارزشمند او، قاطرهای خوشرنگ و مرغوبی بود که هر کدام در آن روزگار ارزشی بسیار داشتند و گفته میشد بها برخی از آنها به هزار تومان میرسید.
او در مناطق مختلفی از جمله خئشکی، گازه، رونه و راکن املاک و داراییهایی داشت و از شخصیتهای صاحبنام و اثرگذار منطقه محسوب میشد.
از جمله سرگرمی ها و علاقه مندی های خانی خان تفنگ و اسلحه بود ونقل است تفنگ ۵تیر بلژیکی و برنو از اسلحه های بی نظیر و مورد علاقه وی بود.
در کنار نام خانی خان ، شایسته است از فرزند ارشد او، مرحوم محمدخان نیز یاد شود؛ مردی که او نیز از شخصیتهای برجسته و خوشنام فولادوند بود. محمدخان به سوارکاری، تیراندازی و «پازهکوشی» شهرت داشت و در عین حال، شخصیتی مهربان، دل پاک ، خوشاخلاق، مجلسنشین و سخنران بود. او با خوانین و بزرگان طوایف مختلف لرستانی و بختیاری چون سگوند، بیرانوند، پاپی، گراوند سالاروند و حاجیوند رفتوآمد و ارتباط داشت و با بسیاری از آنان حشرونشر میکرد.
مرحوم محمدخان در بسیاری از مراسمات و گردهماییها، بهویژه در مراسمات عروسی، در سرگرمی و مسابقات هماچزنی، همیشه نفر اول بود و پرچم فولادوند را بالا نگه میداشت و نام و آوازه ایل و طایفه خود را با افتخار زنده نگه میداشت.
روح تمام بزرگان فولادوند شاد و نام نیکشان جاودان باد.
خاطرهای از سبک زندگی در میان بزرگان فولادوند
این قسمت:شامسیرخان فولادوند
سبک زندگی بزرگان فولادوند در روزگار خود، که آنان را از دیگران متمایز میکرد، نظم، آراستگی، خوشسلیقگی و شیوهای خاص از زندگی بود که در کوچکترین شرح نیز خود را نشان میداد.
در روزگاری که بسیاری از مردم با دشواریهای زندگی و تنگناهای اقتصادی دستوپنجه نرم میکردند، خانه و زندگی بزرگان فولادوند حالوهوای دیگری داشت. از نوع پوشش و آداب معاشرتشان گرفته تا وسایل زندگی، خانه و لامردون، همهچیز نشانی از نظم، سلیقه و شیوهای خاص از زندگی داشت.
حتی اسبهایی که سوار میشدند نیز برای مردم منطقه شناختهشده بودند. اسبهای اصیل و خوشاندام آنان چنان شهرتی داشتند که گاهی مردم با دیدن اسبی در دشت یا راههای منطقه، پیش از آنکه سوارش را ببینند، صاحب آن را تشخیص میدادند و میگفتند:
این اسب باید مال حسینخان یا علی محمدخان باشد...» یا: «نه، این از اسبهای پاپیخان آقارضاخان یاحمیدخان یاصادق خان است...» و گاه نیز میگفتند: «این اسب، اسب یکی از خوانین فولادوند است.»
در میان این بزرگان، شامسیرخان نیز مردی بود که نظم و خوشسلیقگی در تمام زندگیاش دیده میشد. کمتر کسی او را جز با کتوشلوار مشکی و پیراهن سفید به یاد دارد. لباس پوشیدنش ساده، اما آراسته و همیشگی بود و همین روحیه در انتخاب وسایل زندگیاش نیز دیده میشد؛ او همیشه به دنبال بهترین و خاصترین چیزها بود.
اما شاید یکی از دیدنیترین تصویرهای زندگی او، اسبسواری شامسیرخان و همسرش، تاجدولت، (خواهر محمدصادق فرزند عبدالعلی ناصری،) در صحرای گازه بود.
آن دو سوار بر اسبهای اصیل خود، در صحرا میتاختند و در قیقاژبازی چنان مهارت و زیباییای به نمایش میگذاشتند که هنوز هم سالها پس از آن روزگار، نامشان با احترام و شگفتی بر زبان بزرگان منطقه جاری است. گویی صحرای گازه، با صدای سم اسبهایشان جان میگرفت و قیقاژ اسبها، تصویری بود که در ذهن مردم آن روزگار ماندگار شد.
شامسیرخان اما تنها به اسب و اسبسواری شهرت نداشت.
سالها پیش از آنکه صدای رادیو به گوش مردم روستاها عادت شود، روزی جعبهای عجیب به گازه رسید. جعبهای که صدا از آن بیرون میآمد و برای مردمی که تاکنون چنین چیزی ندیده بودند، شگفتانگیز بود.
مردم با تعجب گرد آن جمع میشدند و یکی به دیگری میگفت:
«میگویند یک جعبه آوردهاند که حرف میزند!»
مدتی بعد، شامسیرخان نخستین سماور ذغالی را نیز به روستای گازه آورد؛ آن هم در روزگاری که هنوز مردم بر «تژگاه» آتش روشن میکردند و آب را در «شامورتی» به جوش میآوردند.
سماور با آن ظاهر متفاوتش، خیلی زود نقل محافل شد. خبرش از گازه گذشت و به گوش خانجانخان رضایی در گریت رسید. شنیده بود که شامسیرخان سماوری دارد که تنها با دو تکه زغال، آب را به جوش میآورد.
همین کنجکاوی کافی بود تا راهی گازه شود و مهمان شامسیرخان شود.
وقتی سماور را دید، با دقت به آن نگاه کرد؛ گویی میخواست راز این وسیله عجیب را کشف کند. برای او اینکه آب با تنها دو تکه زغال در سماوری کوچک به جوش بیاید، شگفتانگیز بود.
پس از آنکه خانجانخان سماور را از نزدیک دید، شامسیرخان رو به او کرد و گفت:
«اگر مورد پسندتان واقع شده، دیگر این سماور از آن شماست.»
و پیش از آنکه مهمانش چیزی بگوید، سماور را به او هدیه داد.
خاطره دیگری نیز از شامسیرخان نقل شده است.
روزی خبر سفارش قوچی با نژادی خاص که شامسیرخان آن را از منطقه ماهرو آورده بود، در منطقه پیچید. قوچ بهقدری خاص و کمنظیر بود که مرحوم حسینخان نیز مشتاق شد آن را از نزدیک ببیند.
او مهمان شامسیرخان در رونه شد و پس از دیدن قوچ، مدتی با دقت به آن نگاه کرد. ظاهر و نژاد خاص حیوان بدجور توجهش را جلب کرده بود
اما در میانه صحبتها، ناگهان متوجه شد که شامسیرخان به خدمه گفته است قوچ را برای ناهار قربانی کنند.
حسینخان با ناراحتی گفت:
«شامسیرخان! ما برای دیدن این قوچ آمدهایم، نه برای خوردنش. حیف است چنین قوچی قربانی شود. اصلاً دلمان نمیآید از گوشتش بخوریم.»
حتی نقل است که حسینخان از شدت ناراحتی، مجلس مهمانی را ترک میکند.
اما شامسیرخان که برای مهمان خود ارزشی فراتر از آن قوچ قائل بود، با آرامش پاسخ داد:
«حسینخان! ارزش برادری و مهمان، بسیار بالاتر از ارزش این گوسفند است. چه مهمانی عزیزتر از شما که شایستگی پذیرایی با چنین قوچی را داشته باشد؟»
در ادامه از قدرت بدنی بالای شامسیرخان از جمله پاره کردن مجمع ودیگر موارد داستانها نقل زبان است.
روح تمام بزرگان فولادوند شاد ونامشان جاودان
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به فولادوند در این گزارش ارائه شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با خاطراتی از بزرگان فولادوند در عصر پهلوی بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: کیارش طاهری