خرید بک لینک

این حادثه موجب شد مأموران حکومتی به منطقه لشکرکشی کنند و گروهی از سران محلی ، از جمله شخص شافتح الله‌خان، دستگیر و به زندان ثلاث در کرمانشاه منتقل شوند.
اما آنچه در حافظه خاندان فولادوند برجای مانده، ادامه ماجراست.

با زندانی شدن شافتح الله‌خان، خاندان فولادوند در اندوهی فراگیر فرو رفت. مردان خاندان، برای آزادی او چاره می‌اندیشیدند و هرکس به اندازه توان خود در پی یافتن راهی برای رهایی این خان و چهره شاخص خاندان بود.

در یکی از همین روزهای تلخ، یکی از دامادهای شافتح الله‌خان، جوانی شجاع و بی‌باک از طایفه بزرگ بُساک، به نام بهمن گرگین، به دیدار نامزد خود آمد. در آن روزها، رسم چنین بود که دامادها برای دیدار و احوال‌پرسی به خانه خاندان می‌آمدند. که به آن دستگیرون بازی میگفتند .

آبهمن، برخلاف همیشه، چهره نامزد خود را غمگین و اندوهناک یافت. از او پرسید:

«دخترخان، چه شده است؟ چرا امروز آن‌گونه که همیشه مرا تحویل می‌گرفتی، نیستی ؟»
دخترخان، با همان صراحت و شجاعتی که در شأن دختر یک خان بود، پاسخ داد:
«آبهمن! اگر غیرت داشتی، در حالی که پدر من در زندان است، حال و هوای دستگیران‌بازی به سرت نمی‌زد! پدر من در غل و زنجیر، در غربت گرفتار است و تو با خیال آسوده و حال خوش آمده‌ای که دستگیران‌بازی کنی؟ ننگ بر تو باد! تو لیاقت دامادی این خاندان را نداری.»
این سخنان، همچون آتشی در جان بهمن گرگین افتاد.
رگ غیرت جوان بساک به جوش آمد. لحظه‌ای سکوت کرد، به دخترخان نگریست و سپس گفت:

«اگر مرد بودم، پدرت را آزاد می‌کنم . و اگر نتوانم این کار را بکنم، دیگر مرا نخواهی دید»
آنگاه اسب خود را زین کرد و روستا را ترک گفت.
بهمن گرگین، پس از آن، با چند تن از جوانان دلیر و وفادار وابسته به خود به مشورت نشست. تصمیم آنان روشن بود: باید به کرمانشاه می‌رفتند و هر طور که شده است با زر یا زور شافتح الله‌خان را از زندان آزاد می‌کردند.
پس راه کرمانشاه را در پیش گرفتند.
چون به آن دیار رسیدند، پرس‌وجوکنان سراغ محلی به نام ثلاث را گرفتند؛ جایی که بنا بر روایت بزرگان، زندان مرکزی در آن قرار داشت.
چند روز در اطراف ثلاث اتراق کردند و از دور زندان را زیر نظر گرفتند. رفت‌وآمد زندانبانان، ورود زندانیان تازه، آزادی زندانیان قدیمی و همه حرکات ریز و درشت اطراف زندان را با دقت ارزیابی کردند.
هدف آنان تنها یک چیز بود: پیدا کردن راهی برای رسیدن به شافتح الله‌خان.
بهمن گرگین، که جوانی باهوش، زیرک و در عین حال شجاع و غیرتمند بود، پس از چند روز دریافت که نگهبانان زندان در سه گروه به صورت شیفتی از زندان نگهبانی می‌کنند. او دریافت که اگر قرار باشد نقشه‌ای برای آزادی شافتح الله‌خان اجرا شود، باید دقیقاً بر پایه زمان تعویض نگهبانان و عادات آنان طراحی شود.
پس نقشه‌ای حساب‌شده کشید.
در جریان رفت‌وآمدها، با یکی از زندانبانان سر صحبت و رفاقت را باز کرد. آن زندانبان، بنا بر روایت خاندان، از سوی مادر ریشه‌ای در میان بختیاری‌ها داشت و در مدت حضور شافتح الله‌خان در زندان به سبب شخصیت و منش او، شیفته اخلاق وی شده بود.
هنگامی که زندانبان از نسب و جایگاه بهمن گرگین با شافتح الله‌خان آگاه شد، زمینه برای اجرای نقشه فراهم آمد.
بهمن، طبق نقشه‌ای که از پیش طراحی کرده بود، چند کیسه زر و مقداری سکه به او پیشکش کرد؛ و همین امر، درهای تازه‌ای را به روی نقشه آزادی شافتح الله‌خان گشود...
اما هنوز مهم‌ترین بخش ماجرا باقی مانده بود؛ بخشی که قرار بود از دل تاریکی زندان ثلاث ، راهی به سوی آزادی باز کند.

روز و ساعت مقرر فرا رسید. بهمن گرگین به همراه یارانش راهی زندان ثلاث شدند. هنگامی که به نزدیکی زندان رسیدند، با نگهبانان ورودی درگیر شدند و پس از از پای درآوردن چند تن از آنان، وارد محوطه زندان شدند.
در این میان، زندانبانِ همدست آنان، همان‌گونه که از پیش قرار گذاشته بودند، شافتح الله را برای تحویل آماده کرده بود .اما برای آنکه ماجرا طبیعی جلوه کند و پس از رفتن آنان، زندانبان نیز بتواند خود را بی‌خبر و مغلوب نشان دهد، دست و پای او را به‌صورت نمایشی با زنجیر بستند.
سپس بهمن گرگین پیشانی آن مرد را بوسید؛ مردی که در آن لحظه، بزرگ‌ترین خدمت را به خاندان شافتح الله‌خان کرده بود.
او را در آغوش گرفت و گفت:
«خدا نگهدارت باشد. محبت و مردانگی تو را هرگز فراموش نخواهیم کرد. اگر روزی از اینجا رهایی یافتی، نخستین دعوت ما از تو این است که به لرستان بیایی؛ تا بتوانیم گوشه‌ای از محبت و بزرگواری تو را جبران کنیم.»
آنگاه او را به خدا سپردند و از زندان خارج شدند.
بهمن گرگین، شافتح الله‌خان و دیگر همراهان، بی‌درنگ سوار بر اسبان شدند و با تمام توان تاختند. می‌دانستند که هرچه از ثلاث دورتر شوند، احتمال گرفتار شدنشان کمتر خواهد بود.
پس بی‌وقفه می‌تاختند؛ تا آنجا که اسبان نیز از خستگی نفس‌نفس می‌زدند.
سرانجام، هنگامی که به نقطه‌ای امن رسیدند، برای شافتح الله‌خان سفره‌ای گستردند. اندکی غذا خوردند و استراحت کردند و پس از آن، دوباره بر اسب نشستند و با یاد و نام خدا بی وقفه ، راه لرستان را در پیش گرفتند.
پس از طی مسیر و رسیدن به سرزمین خود، خبر رهایی شافتح الله‌خان همچون برق در میان خاندان پیچید.
دخترخان، همین که پدر را دید، با شتاب به سوی او رفت و خود را در آغوش گرامی پدر انداخت. دیدار پدر پس از آن همه روزهای تلخ، صحنه‌ای بود که اشک شوق را بر چشمان همه جاری کرد.
اما هنوز چیزی باقی مانده بود.
دخترخان پس از آنکه پدر را در آغوش گرفت، به سوی بهمن گرگین رفت. او را در آغوش کشید، پیشانی‌اش را بوسید و گفت:

«الحق که تو شایسته دامادی این خاندان و شایسته نام یک مرد غیرتمند هستی.»
و چنین بود که بهمن گرگین، نه‌تنها پدر همسرش را از زندان و غربت رهانده بود، بلکه در نگاه خاندان، جایگاهی دیگر یافته بود؛ جایگایی که با غیرت، شجاعت و مردانگی به دست می‌آمد.
روایت کرده‌اند که نخستین تصمیم شافتح الله‌خان پس از بازگشت، برگزاری مراسم عروسی دخترش با داماد شایسته و غیرتمندش، بهمن گرگین بود.
چنان نقل کرده‌اند که هفت روز و هفت شب، دیگ‌ها بر روی تَژگاه افروخته بود؛ دیگ‌هایی بزرگ که از گوشت و برنج لبریز بودند و عطر غذا از هر سو برمی‌خاست. آتش تژگاه شب و روز خاموشی نداشت و دود و بوی غذای عروسی، فضای آبادی را پر کرده بود.
هفت روز و هفت شب، صدای ساز و دهل و شادی از هر سوی منطقه به گوش می‌رسید. مردان و جوانان به پایکوبی می‌پرداختند و زنان، با لباس‌های رنگارنگ و زیورهای خود، دست در دست یکدیگر، میرقصیدند و هیوله میخواندند:
سیت بیارم، سیت بیارم...»«باری گل، باری حنا
باری گل، سی‌سَر جاتن‌
حنایا سی دست و پات

و این‌گونه، هفت روز و هفت شب، شادی در سرزمین فولادوند برپا بود؛ گویی پس از روزهای تلخ زندان و دوری، همه می‌خواستند با ساز و آواز و پایکوبی، بازگشت مردی از تبار خانان و پیروزی غیرت و جوانمردی را جشن بگیرند.
در آن روز بزرگ، تنها زنان نبودند که به شادی و پایکوبی برخاسته بودند. مردان ایل نیز میدان را از آن خود کرده بودند. دست در دست یکدیگر، شانه‌به‌شانه، در میدان چوب‌بازی می‌رقصیدند و با ضرباهنگ ساز و دهل، چوب‌ها را بر زمین و هوا می‌کوبیدند.

زیرا آن روز، تنها روز عروسی دخترخان نبود؛
آن روز، روز آزادی یک شیرمرد آزاده، آزادمنش و ظلم‌ستیز از بند زندان بود. وگویی همه ایل در آزادی او سهمی داشتند و بازگشتش را پیروزی خود میدانستند.
در همین هنگام، دو تن از بزرگان ایل به سوی شافتح الله‌خان رفتند. دست او را گرفتند، چوبی به دستش دادند و با احترام از او خواستند:

«خان! بیا و وارد میدان شو؛ این میدان، جای توست.»
شافتح‌الله‌خان وارد میدان شد.
همین که قدم در میان مردان گذاشت، شور و هیجان جمعیت دوچندان شد. زنان و مردان، از هر سو به تماشا ایستاده بودند؛ برخی بر پشت‌بام‌ها، برخی بر بلندی‌ها و برخی در پهنه صحرا، چشم از میدان برنمی‌داشتند.
همه می‌خواستند رقص چوب شافتح الله‌خان را ببینند؛ مردی که پس از ماه‌ها اسارت، اکنون آزادانه در میان ایل خود می‌رقصید..

شافتح الله‌خان چوب را در دست گرفت و با آهنگ ساز، پا به میدان گذاشت. هر حرکت او، شور تازه‌ای در میان مردم می‌انداخت.
با هر چرخش چوب، مرد و زن پیر و کودک به هوا میپریدند و شادی میکردند.‌گویی میدان، دیگر میدان یک عروسی نبود؛
میدان بازگشت یک مرد از بند بود.
زنان از بالای پشت‌بام‌ها کِل می‌کشیدند و مردان در میدان چوب می‌رقصیدند؛ صحرا پر شده بود از صدای ساز، دهل، کف‌زدن، هلهله
چنین بود که شادی آن عروسی، با آزادی شافتح الله‌خان درهم آمیخت و آن روز را به یکی از به‌یادماندنی‌ترین روزهای تاریخ شفاهی خاندان بدل کرد.
این‌گونه، حکایت زندانی شدن شافتح الله‌خان و رهایی او به دست داماد جوان و غیرتمندش، به یکی از روایت‌های ماندگار خاندان بدل شد

یاد و نام همه خوانین، بزرگان و تاریخ‌سازان فولادوند، در صحیفه روزگار جاودان باد.

تا حکایتی دیگر ✋
ایام به کام و کامکاری‌تان مستدام

روایت مهاجرت احیاخان فولادوند از گازه به خان‌آباد:

در میان خاطرات برجای‌مانده از خاندان فولادوند، داستان مهاجرت احیاخان از روستای گازه به روستای خان‌آباد، در آن سوی رودخانه سزار، روایتی پر از فراز و نشیب است؛ روایتی که در آن، هم تلخی اختلافات خانوادگی دیده می‌شود و هم جلوه‌ای از وفاداری و دلاوری.

نقل است که میان دو برادر، کاحسین و احیاخان ، اختلافی پدید آمد؛ اختلافی که به گفته بزرگان، بیشتر از سخنان و تحریکات اطرافیان سرچشمه گرفته بود

بنابر روایت‌های شفاهی خاندان، مأموران حکومتی برای وصول مالیات به روستای گازه می‌آمدند و معمولاً چند روزی در آنجا اتراق می‌کردند. از آنجا که کا حسین، پسر ارشد فتح‌الله‌خان، بزرگ خاندان به شمار می‌رفت، مأموران در خانه او اقامت می‌کردند و پذیرایی از آنان نیز بر عهده وی بود.

در همان ایام، یحیی‌خان که نوجوانی بیش نبود، به مادرش، که از طایفه خواجه ماهرویی است ، می‌گوید، غذایی فراهم کند تا او نیز از مأموران حکومتی پذیرایی کند. اما کا حسین این اقدام را برنمی‌تابد و، بنا بر روایت، دیگ، برنج و گوشت را درون چاله می‌ریزد و حتی سیلی‌ای نیز به یحیی‌خان می‌زند.

یحیی‌خان که از این رفتار سخت آزرده و خشمگین شده بود چند روز بعد باتحریک اطرافیان ، تفنگ خود را برمی‌دارد و شلیک می‌کند. در حاصل این تیراندازی، کا حسین جان خود را از دست می‌دهند.

ضمنا یحیی‌خان بزودی پشیمان و همواره تا اتمام عمر عزادار برادر بود و قسم راستش به روح کا حسین بوده است. بی‌تردیددر تبیینات این واقعه، اختلاف‌هایی وجود داشته باشد، اما اصل ماجرا در بیشتر نقل‌های بازمانده، به همین صورت بیان شده است.

البته طبق روایات، تحریکات شخصی بنام کرمعلی گازه‌ای نیز در شکل‌گیری این حادثه بی‌تأثیر نبوده است. بنا بر این نقل، او از یک سو کا حسین را تحریک می‌کرد و به او می‌گفت: «اجازه نده احیاخان از مأموران پذیرایی کند؛ او در پی آن است که جایگاه و ریاست طایفه فولادوند را از تو بگیرد.» و از سوی دیگر، احیاخان را نیز تشویق می‌کرد که او هم مهمانی برپا کند تا توانایی و شایستگی خود را به نمایش بگذارد.

این حادثه، آتش انتقام را در دل کاحسن، برادر کاحسین، شعله‌ور کرد. او که خود را صاحب خون برادر می‌دانست، سوار بر اسب شد و راه مرکز حکومت، یعنی شهر بروجرد را در پیش گرفت؛ جایی که در آن روزگار مرکز قدرت و فرمانروایی منطقه بود.

روایت است چند روز بعد ، خبری به احیاخان رسید که کاحسن نیروهای حکومتی را از بروجرد به سوی گازه روانه کرده و خود نیز در حوالی شباندر ، حرکت آنان را دیده است. در آن لحظه، کاکوچیر، خواهر احیاخان، با شنیدن این خبر اندوهگین شد. او رو به برادرش کرد و گفت:

«کاحسین را کشتی؛ اکنون باید پاسخ کار خود را بدهی. کاحسن برای خون برادر آمده است و سپاهی نیز در راه است.»

سپاهیان به گازه رسیدند و احیاخان را دستگیر کردند و او را برای محاکمه و مجازات به زندان فرستادند.

این حادثه، آتش انتقام را در دل کاحسن، برادر کاحسین، شعله‌ور کرد. او که خود را صاحب خون برادر می‌دانست، سوار بر اسب شد و راه دارالحکومه ، یعنی شهر بروجرد را در پیش گرفت.

نقل است چند روز بعد ، خبری به احیاخان رسید که کاحسن اردی های حکومتی را از بروجرد به سوی گازه روانه کرده و خود نیز در حوالی شباندر ، حرکت آنان را دیده است. در آن لحظه، کاکوچیر، خواهر احیاخان، با شنیدن این خبر اندوهگین شد. او رو به برادرش کرد و گفت:

اما در این میان، دل بی‌قرار کاکوچیر آرام نمی‌گرفت. او که برای نجات برادر خود شب و روز نداشت، تصمیم گرفت شخصاً به حضور ظل‌السلطان، حاکم وقت و فرزند ناصرالدین‌شاه، برسد و برای آزادی برادرش شفاعت کند.

کاکوچیر راه اصفهان را در پیش گرفت و پس از رسیدن به دربار ظل‌السلطان، با شجاعت تمام خواسته خود را بیان کرد. اما حاکم پاسخ داد که احیاخان باید دوران مجازات خود را سپری کند.

کاکوچیر که زنی بااراده و جسور بود، پیشنهادی بزرگ مطرح کرد. گفت:

«به اندازه وزن برادرم احیاخان، سکه می‌پردازم؛ فقط او را آزاد کنید.»

ظل‌السلطان از این سخن و جسارت این دختر فولادوند شگفت‌زده شد. با حالتی که گمان نمی‌کرد این پیشنهاد عملی باشد، دستور داد احیاخان را بر روی ترازو قرار دهند. سپس با لحنی تمسخر کننده خطاب به کاکوچیر گفت:

«وزن برادرت این مقدار شده است؛ اکنون برو و سکه‌ها را آماده کن.»

اما کاکوچیر تنها سخن نگفته بود؛ او تصمیم خود را گرفته بود.

نقل است که پس از بازگشت به دیار خود، بخشی با فروش‌رسانی اموال وبخشی با تئسو از بزرگان اشرافی طایفه و بخشی هم تئسو از بزرگان سایر طوایف لرستانی وبختیاری که با خاندان فولادوند پیوند و خویشاوندی داشتند از جمله طوایف پاپی و ماهرویی بالاخره به اندازه عدد وزن برادر ؛ تعداد سکه فراهم کرد. و بعد از گرفتن رضایت برادران خود دوباره راه اصفهان را در پیش گرفت و به ظل‌السلطان تقدیم نمود و زمینه آزادی برادرش را فراهم ساخت.
اما این تنها یک روی سکه بود. زندان برای احیاخان، در دل خود حکمتی نهفته داشت. ظل‌السلطان که در احیاخان هوش، ذکاوت، لیاقت و شجاعتی کم‌نظیر دیده بود، به توانایی‌های او و نفوذ و جایگاه اجتماعی خاندان فولادوند ایمان آورد و همین شناخت، زمینه‌ساز سپردن حکومت بخشی از سرزمین بختیاری در آینده به وی شد.
پس از این ماجراها و در پی اختلافات پیش‌آمده، احیاخان از گازه کوچ کرد و در آن سوی رودخانه سزار، در خان‌آباد سکونت گزید؛ جایی که بعدها در آن پرچم حکومت را برافراشت ودر آن قلعه ای باشکوه ساخت و مکتبخانه‌ای برپا کرد و نام او با گسترش دانش و فرهنگ در منطقه نیز همراه شد.

خانم ایزابلا بیشوب ، که در قلعه خان‌آباد با احیاخان دیدار داشته است، نتوانسته شگفتی و تحسین خود را از شیوه زندگی او پنهان کند. وی با تعجب از نوع پوشش خان و مردمانش یاد می‌کند و می‌نویسد لباس‌هایی که بر تن داشتند، از پارچه‌های تولیدشده در کارخانه‌های نساجی منچستر بود.

او علاوه بر این از فرش‌های نفیس و رنگارنگی که زینت‌بخش قلعه خان‌آباد بود و نیز از کارگاه‌های قالی‌بافی آن، که محصولاتشان به خارج از منطقه صادر می‌شد، سخن گفته است. از دیگر شگفتی‌های این قلعه، وجود چند عراده توپ موسوم به «زنبورک» برای پاسداری از دژ بود.

ایزابلا بیشوب در ادامه، به رونق کشاورزی در خان‌آباد و پیناف نیز اشاره کرده و از کشت محصولاتی همچون پنبه و برنج در این نواحی یاد می‌کند.

واقعیت اینست ارزیابی ابعاد شخصیتی احیا خان ، کاری بسیار پیچیده و نیازمند پژوهش‌های تخصصی است کافیه شرایط ایران در آن روزگار را در نظر بگیریم؛ دورانی که بخش بزرگی از جامعه، حتی شهرهای تهران و اصفهان چه از نظر فرهنگی و چه از نظر اقتصادی، با محرومیت دست‌وپنجه نرم می‌کرد. حالا در منطقه‌ای دورافتاده از لرستان و در محدوده‌ جغرافیایی کوچک در عهد ، احیا خان گروهی از مردم در زمین‌های حاصلخیز به کشت برنج ؛پنبه و تنباکو مشغول بودند، گروهی دیگر در باغ‌های انار، بادام و گردو فعالیت می‌کردند، زنان در کارگاه‌های قالی‌بافی به تولید و کسب درآمد می‌پرداختند، عده‌ای به دامداری و گله‌داری اشتغال داشتند و گروهی نیز مسئولیت حفظ امنیت و امور نظامی منطقه را بر عهده داشتند. شماری از کودکان و نوجوانان نیز در مکتب‌خانه‌ به فراگیری علم و دانش مشغول بودند.
، بر پایه آنچه در کتاب خاطرات ایزابلا بیشاپ آمده احیا خان از صعود مالیات توسط مأموران حکومتی گلایه می‌کنه یعنی دولت وقت، وقتی که رونق اقتصادی و آبادانی منطقه را می‌بینه میزان مالیات را نیز بیشتر شدن میده تا سهم بیشتری از این شکوفایی اقتصادی به خزانه حکومت وارد بشه
مجموع این شواهد حاکی از آن است که شخصیت احیا خان را باید از ابعاد مختلف سیاسی،اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی و نظامی مورد پژوهش قرار داد.

پیروز باشید

حکایت رحمت بی‌ ؛ شاه منصورخان فولادوند در شب عید
بنام حضرت حق
✍کیومرث فولادی

حکایتی کهن نسل به نسل نقل شده است که نسل های قدیمی تر بدان پایبند بودند و هرچند امروزه با ماشینی شدن زندگی کمرنگ شده ولی هنوز هم در میان برخی از نوادگان شاه منصور خان جایگاه ویژه‌ای دارد. می‌گویند او پس از رخدادی تلخ در یکی از شب‌های عید، روشن کردن اجاق را در آن شب برای فرزندان و نوادگان خود ممنوع کرد؛ رسمی که سالیان دراز، به احترام آن واقعه، در میان بازماندگانش رعایت می‌شد.

برای درک این روایت، باید اندکی به گذشته بازگردیم.

در دامنه‌های سرسبز بیشه چلقادی، مشرف بر رودخانه خروشان سزار، قلعه ای قدیمی و باشکوه قرار داشت که در زمان حاضره تنها ویرانه‌های آن برجای مانده است. این دژ در میان مردم منطقه به قلعه شامسیرخان شهرت دارد و هنوز هم بقایای آن یادآور شکوه روزگاران گذشته است.

کسانی که از این قلعه بازدید کرده‌اند، نقل می‌کنند که آب مورد نیاز آن از دامنه کوه، به وسیله کوزه‌های نر و ماده به داخل قلعه هدایت می‌شد؛ روشی که در روزگار خود، نوعی سامانه آب‌رسانی به شمار می‌رفت .

در روایت‌های خانوادگی آمده است که هنگامی که شاه منصورخان به این منطقه مهاجرت کرد، گروهی سی نفره ز زنان و نزدیک به پنجاه سوار او را همراهی می‌کردند. آن کوچ، در یکی از روزهای ابری و بارانی بهار انجام شد؛ کوچی که سرآغاز فصل تازه‌ای از زندگی او و خاندانش بود و تا به امروز بیش از ۲۰۰ سال است که شاخه ای از نوادگانش زندگی شان با مناطقی بنام گازه و خان آباد و بعد مناطقی پیرامون چون سپیددشت گره خورد.

دلیل این مهاجرت را نیز چنین روایت کرده‌اند که در پی اختلافات و منازعات خاندان او با مأموران حکومت وقت، پدرش شاه بهزاد خان صلاح را در آن دید که فرزندش برای مدتی زادگاه خود دشت تیان (بین دورود و ازنا) را ترک کند تا از آسیب دشمنان در امان باشد.

در برخی منابع محلی آمده است که میرزا بنویس شاه بهزادخان، که رخدادهای زندگی خاندان را به نگارش درمی‌آورد، واقعه کوچ شاهمنصورخان را نیز ثبت کرده است. در آ



سوالات متداول

چرا خاطراتی از بزرگان فولادوند در عصر قاجار و پهلوی اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

خاطراتی از بزرگان فولادوند در عصر قاجار و پهلوی چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با خاطراتی از بزرگان فولادوند در عصر قاجار و پهلوی بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره زندان چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به زندان در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: کیارش طاهری تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:02

صفحه بندی